خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
یک فصل با باران برایت گریه کردم
سرما و گرما در هوایت گریه کردم
نزدیک من هستی و میدانی که بی تو
حتی به دنبال صدایت گریه کردم
میباری ای باران تو بر قلب عزیزم
من فصلهای بیبهارت گریه کردم
در لحظههای استجابت پیش قلبم
از تو برایت در دعایت گریه کردم
با من بمان ای ابرهای خشک پاییز
وقتی به این برکت بجایت گریه کردم
دستم به دامان دلت ای کاش میشد
وقتی که میبینی به پایت گریه کردم
سجاده ام غرق نماز است و نیازست
وقتی که تنها با خدایت گریه کردم
بگذار این رود خروشان خشک گردد
وقتی که با ابر هوایت گریه کردم
می خندی و پا روی قلبم میگذاری
وقتی که با سوز نوایت گریه کردم
زشت و قشنگم پیش تو تکرار میشد
وقتی به پایت تا نهایت گریه کردم
با اینکه رؤيا تا همیشه عاشقت هست
باید به وصلت تا قیامت گریه کردم...
تاريخ : پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴ | 1:40 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب