خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
این شبها مثل خودت خوابم نمی برد ....
فکر میکنم رؤیایت نمیگذارد پلکهایم بسته شوند
آسمانی بالای سرم نیست تا ستاره ها را بشمارم
تنها سقفی سیاه و سفید
با یک نفس کوتاه و بلند
یک اسم کوچک کنارم
و یک قافله بزرگ حرف دنبالم....
کوچک نیستم
نه دلم و نه روزگارم
غیر از فکر نوشتن تو
فریاد دیگری ندارم
حرفها و شعرهایم را برایت می نویسم
برای خودم می خوانم و پاک می کنم
بال و پرت نیست تا راه رفتن و پرواز یادم دهند
سرم برای یک هوای دو نفره درد میکند
و برای یک راه دور
برای یک لحظه لمس خالی نگاه تو
و برای یک نفس کشیدنت
که تنها خودم صدایش را بشنوم.....
تاريخ : دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴ | 23:42 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب