خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
تابنده ای چون مهتاب منیر
گرمم میکنی مثل خورشید
تاب نمی آورم بی تو بودن
انگار خشت خشت وجودم با یاد و عشق تو بنا شده
انگار اکسیژن خونم از نگاه تو جذب وجودم میشود
وقتی خالی از یادت هستم
چیزی شبیه یک سنگ خواهم بود
و یا مثل ریگ یک بیابان
بی تو پهنای سرزمین های عشق
چیزی جز یک مشت خاک نخواهد بود
تویی که تمام قدرت و توانم میشوی
وقتی در برابر دریای نا امیدی
در برابر هجوم یک قوم ملخ های گرسنه و تشنه
می ایستم
پشتم به بودنت
به نامت
و به دوست داشتنت گرم است
انگار روز و شب برایم ثانیه ای میشود
وقتی که تو را دارم
تاريخ : جمعه دوم آبان ۱۴۰۴ | 1:4 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب