همیشه قندهای سفره دلم را
با دستهای تو ساییده ام
و برای خودم
با تو دنیایی است
که غیر از خودت
نشانی آنرا به هیچ کس نداده ام
غیر از تو، کسی با سرد و گرم دلم آشنا نیست
و تنها تویی که
تمام هوای نفس کشیدنم را می سازی....
دنیای من جزیره ای است با نام و نشان تو
به دور از آدمهایی که
امروز و دیروز کنارمان می لولند
و من در دنیای دیروزهایمان
آدمهایی را شناختم که
برای تاریخ شان جنگیدند
و آدمهایی که برای روحشان
آدمهایی را دیدم که
راحت مردند و کسی نفهمید
چرا سالها زنده بودند
من برای ماه منیری مانده ام که
شبهای تاریک
،خودش را برای گل رویایی اش آرایش میکند
و نفسهایی را میشمارد که
به اندازه سالهای نوری از او فاصله دارند
من برای دلی مانده ام که
پیشانی جوانی اش را
با ترکه های بی تفاوتی چروک دادند
من برای دلی تمام شدم که
بهانههای دلش را در حبسی ابدی
بی تابانه نگاه میکند
من برای تمام سختی ها و بی تابی های دنیایم
تنها تو را دارم
و برای این بودنت
همیشه در دلم قند می سابم.....