خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
سالهای پیش
قبل از اینکه نگاهت کنم
نمی دانستم تولد پاییز یعنی چه
و نمی دانستم مهرماه چرا اینقدر زیباست
وقتی تو را دیدم و اولین طلوع خورشید ماهت
در دلم فریاد و طوفانی شروع شد که وجودم را گرفت
به تسخیر در آمدم جایی که صدای پای دلت را می شنیدم
مسحور شدم برای تویی که در نگاهت تمام عشق را لمس کردم
و خدا تو را آفرید تا بشوی تمام آرزوی من و خدا میدانست تو تمام منی
پس از سالها وفاداری به عشق تو و به نگاهی که مرا دعوت کرد
قلبم را با قطره قطره های اشک تو شستم و بپایت ریختم
به دلم قول دادم غیر از صدایت در جان و دلم نباشد
غیر از نگاهت دلم به تاراج دنیای رنگارنگ ندهم
جانم شدی برای تمام لحظات تنهایی من
با تولد تو من هم وجود پیدا کردم
زنده شدم با نفس های عشق
و من عاشقت شدم
تمام باورم
عشقم
تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ | 0:0 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب