خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
در تنهاترین لحظه ای که میتوانم یادت کنم
می ایستم
برایت مینویسم که:
بهار من بهانه ای برای رسیدن به پاییز زیباست
طلوع بهار شکفتنم را
به میعاد غروب خزان خودم میسپارم
و میدانم که تو
در انتهای باور من ایستاده ای
دنیایم را
سرشار از حرفها و واژه هایی کرده ام
که ابتدا و انتهای آن یاد توست
یادی که هروقت در خاطر و یادم به تو میرسم می ایستم
انگار چیزهای زیادی از تو در خودم جا گذاشتم
آرامشم و دوست داشتن را
در چشمانت و مهربانی را در ترانه صدای خنده هایت
در ازدحام جمعیت ها
همیشه دنبال تو میگردم
و بین همه مردم
تنها چسبیده ام به خاطرت که گم نشوم
گمشدهای که تنها
نگاه من به دنبالش هست
و آنسوی چشمهای رهگذران
چشمهایت که مرا منهای ديگران می بیند....
تاريخ : چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۴ | 22:37 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب