خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

پنجره اتاق

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

پنجره اتاق

این روزها کنار پنجره تنهاییم می‌نشینم

تنها صدایی که به گوشم میرسد

صدای تپش نبض های سکوت تو

و صدای بال زدن پاییز

از بین درختان زندانی ِ ساختمان‌های ِ سیمانی ِ بلند است

یادم هست همین درختان در بهار

لانه‌ی پرنده‌های مهاجری بود

که صدای نوازش بالهایشان

در تمام شهر می‌پیچید

و انگار نه انگار این روزها

دل بهار

دلتنگ صدای بودنشان شده

بودنی ِ که تمام میکرد همه‌ی دوست داشتنم

و من هنوز با بهار ِ مانده‌ام ِ در دنیای دلتنگی

در بهاری که تحویلش با نگاهت بود

و رهایی اش

با حلقه دستانت در زیر عطر بهار نارنج...

و الآن در مهرماه پائیزی مان

دوباره صدای پرنده‌های بهار می‌آید

پرنده‌ای با صدای آشنای ِ دوست

در یک غروب ِ خزان....

و من در کنار پنجره تنهایی ام

به تویی نگاه می کنم

که دور از من

کنار یک خاطره با تمام دلتنگی مان

به تمام‌ دنيای من به تماشا نشسته ای



تاريخ : شنبه پنجم مهر ۱۴۰۴ | 23:23 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب