خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
چه باور قشنگی است
نگاه در چشمانت،تو باشی و من....
صدای تپش های دوست داشتن پنهانی
در قراری که تو باشی و من....
چرا زمان لحظه ای نایستد
زمانی که دلم شور رفتنی است که تو باشی و من....
زود بهم رسیدند سلاممان
در دلنوشته هایی که تو باشی و من....
ولی چقدر دیر به دیر اتفاق می افتد
در خواستنی که تو باشی و من....
همیشه دل نگران نبودنت هستم
در بین جماعتی که تو باشی و من.....
منتظرم بمان تا پاییز
و حوصله کن تا بهاری که تو باشی و من.....
خودت سکوت میکنی برای یک لحظه لمس دستانت
در عطر عشقی که تو باشی و من....
تاريخ : شنبه نهم تیر ۱۴۰۳ | 6:1 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب