خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
اینروزها صدایی گنگ و نامفهوم
در سرم وول میخورد
نمیدانم در بین صداها
پشت سرم حرف میزنند
یا مرا حراج گذاشته اند
فقط این را میدانم مردانی هستند
فقط در تنهایی شان زن را میشناسند
ولی هیچوقت تنهایی یک زن را نمیدانند....
از عادتهای زمینی ها خسته ام
عادت هایی که
رشته رشته های عصب روح آدمی را بازجویی میکنند
من بجای همه
با بغض های تبعیض جنسیتی سازش کرده ام
و دورم از همه آدمهایی که
با دستهای مکعبی شان
دور همه را خط می کشند...
من از چشم هایی که خنده ات را جراحی میکنند
فراری هستم
و از دلهایی که
دوستی شان به اندازه
یک سوزن ته گرد خياطی است
من از شبهایی که نور مهتاب را ندارم
بیشتر از تاریکی میترسم
و به اعتراف دوست داشتنی های چشمان تو
ایمان دارم
تاريخ : دوشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۴ | 1:17 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب