خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
امشب روبروی نبودنت نشستم
روبروی تویی که رفتی و من
با تمام وجود و دلتنگی ام
با تو زندگی می کنم و نفس می کشم
ولی شرمنده ام که بی تو هنوز نفس می کشم
و بدان
من برای همیشه محکومم به دوست داشتنت
به دوست داشتنت که اندازه و پایانی ندارد
در عمق تنهایی ام
در عمق فراموشی ام هم
یاد تو را هم به خاطر دارم
تو فراموش نمیشوی
یاد تو در تمام استخوان هایم درد می کند
شاید درد نبودنت کهنه شود ولی هیچوقت کم نمیشود
این روزها وانمود می کنم که به نبودنت عادت کرده ام
ولی این درد آخر مرا مبتلا خواهد کرد
دردی که گذر زمان آنرا درمان نمی کند
و من در نهایت یک شب
برای آخرین بار
به تو فکر می کنم و تمام میشوم....
تاريخ : یکشنبه نهم شهریور ۱۴۰۴ | 1:42 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب