خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

بیدار تنها

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

بیدار تنها

مثل برگهای خزانی تنها شده ام

در کوچه‌های شهر کسی نیست

تا با صدای خش خش قدمها

با من بخندد

کسی نیست تا دست تنهایی ام را بگیرد

و مثل همیشه در کنار یک خاطره

یا زیرسایه نور ماه

در پیاده‌روهای پائیز

با من بخندد...

اینجا من بین حصار زمین و زمان

دلم برای کسی تنگ میشود

که این کلمات را با قطره قطره های باران عشق میخواند

و با صدایی از دور

مثل یک خواب

برای من دنیایی دلتنگی دارد...

با خيالت همیشه بیدارم

و با خیالت می خوابم....

چه دنیایی شده این روزهایم

هیچ کس به فکر دلمان نیست

و کسی هم منتظر آمدنم نیست



تاريخ : سه شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۴ | 1:57 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب