خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

معلم کلاس

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

معلم کلاس

ساکت می نشینم

مثل دانش آموزی ساکت پشت نیمکت در جلوی معلم،،،

مثل دانش آموزی که تکلیفش را ننوشته

و با موهای ژولیده

دورتر از همه در کلاس درس حاضر شده

و حرفی برای گفتن به معلمش ندارد

و نه پاسخی به معلم همیشگی اش

گویی هیچ درسی را تابحال نخوانده

و چیزی جز نگاه کردن یاد نگرفته....

معلم غضبناک نگاهم می کند

لای دفتر مشقم می نویسد

فردا با مادرت بیا

ولی او نمی داند

مادرم سالهاست روی پای خودش می ایستد

درسی نخوانده و از کتاب و درس من

چیزی جز نقاشی اتاق نیمه تاریکش نمی داند

مادرم حتی راه مدرسه ام را یادش رفته

و بجای صدا زدنم با نامم

تنها نگاهم می کند....

به معلمم با بغض نگاه می کنم

یادم می آید سالها قبل

یک روز معلم به من گفت

به بابای من راز دلت را بگو

و خودت را برایش بتکان

ولی این بار دیگر به خودم

قول داده ام

تنهایی ساکت در نیمکت

جلوی معلم بنشینم

بگذارید اعتراف کنم

فکر می کنم

معلمم می داند که من سالهاست

عاشق او شده ام

و تنها پای کلاس درس او بزرگ شده ام....



تاريخ : دوشنبه سوم شهریور ۱۴۰۴ | 19:0 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب