خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
ساعت زمان نمی ماند
سرنوشت های زمانه در دست ما نیست
ولی وقت مان چقدر زیاد است
و برای کارهایی که دلمان تنگش میشود نه....
راه میرویم با دلمان
ولی نگه میداریم حرفهایمان را در دل
سنجاق سر مان بوی باران نمی دهد
ولی همیشه شعر باران می خوانیم
حرف دل می زنیم
ولی برای دلمان
لحظه ای وقت مان را خرج نمی کنیم....
کاش میشد گفت
آن کیست صاحب این فریاد در دل
و چیست حرف حساب
می دانم
حرف که میزنم احساس می کنم کنارم نشسته ای
دلتنگیم یک گام کمتر می شود
کاش میشد مثل ماه و ستاره با هم حرف می زدیم
کاش میشد می دانستم چقدر به دلمان بدهکار هستم
کاش راز سر بسته دلت را می دانستم
کاش برای تمام لحظه هایی که برای دوست داشتنت زندگی کردم
شناسنامه می گرفتم
کاش میشد لحظه های شب و روزم را که سر می کنم
برایت نقاشی می کردم
کاش میشد....
....
تاريخ : شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۴ | 23:15 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب