خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
بعضی وقتها که مهمانمان میشدی
بی هوا
و بی نگاه دیگران
کفش هایت را برمی داشتم
خنده ات میگیرد شاید بگویم
با کفش هایت هم حرف می زدم
و به دلم نزدیکش می کردم
نمی دانم ولی این کارها دیوانگی نیست
دیوانگی بغضی دارد که تنها گلویت می داند
و اشکی که تنها در دلت می ریزد...
حرفهایم بماند برای روزی که باورت
به خیالم رسید
برای روزی که کنار خودت برای کفش هایت حرف زدم
برای روزی که دلم را زیر پایت فرش کردم
حرفهایم بماند برای وقتی که
مرا نزدیک خودت می بینی
و پناه آخر من میشوی
برای وقتی که جهانم با تو خاموش نمیشود
برای وقتی که برایت بی تابی می کنم
برای روزی که دیگر
شوق و ذوقم را برایت پنهان نمی کنم...
تاريخ : شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۴ | 16:50 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب