خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

سلول من

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

سلول من

در بند سلول

هیچ ملاقاتی نداشتم

تنها بعضی وقتها خواب تو را می بینم

بعضی وقتها پاهایم که خواب می روند

احساس می کنم خواب تو را می بینند

خواب وقت‌هایی که سر روی پاهایم می گذاشتی....

در بند سلول م

خنده جرم حبس انفرادی دارد

و هر وقت بیاد خنده های تو لبخند می زنم

بجرم دوست داشتنت

سیلی های ناشتا می خورم....

در بند سلول م

غذایی برای خوردن نیست

جز یادهای تو و غصه هایت

که بوی خوش کام تو را می دهد....

در بند سلول م

فکرم مثل خودم در حبس محکوم ابدی توست

حبس بی بخشش و عفو

حبس بی انتها

حبسی که تنها زندانی و زندانبانش همدیگر را می شناسند

حبسی که جانم را با تمام دوست داشتنت طاق زده ام....

در بند سلول م

تنها یک تصویر سیاه و سفید از نیم رخ چهره ای است

که تنها شبها سایه ماه بر چهره اش پیداست

و تنها خیالی است که در قاب خیالم

و در گوشه سلولم کنار من است....

در بند سلول م

تنها یک ملاقاتی دارد

جواب حرفهایش را در دلم می بالم

تا در دیدنش

مثل شال

دور گردنش کنم....

در بند سلول من

همه دنیای من

در یک اسم و خاطراتش تمام میشود

اسمی که نام آن را

برای همیشه به حلقه های دلم آویخته ام ....



تاريخ : شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۴ | 16:31 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب