خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
حالم اینروزها
شکننده تر از یک جدال هراس تنهایی و تاریکی
دلواپس تر از خشم مادر بر بی مهری کودک بی آرام
و سخت تر از خستگی پدر در نگاه ساکت مادر شده
چه گم میشوم در همه لحظه های این روزهای بدم
برای بودنهایی از جنس بارها خواهش به تنها عشق...
ولی تمام نمیشود همه رفتن ها
و این شب ها که وحشت زنده بودنم دیگر نیست....
چه روزهایی است تکرار یک روح
وقتی در کالبد تنهایی مان می پیچد
و من از هجوم گرگ های گرسنه ِ چنگال تیز به دلمان فهمیدم
هیچ تصویری غیر از دوست داشتنت
مرا زنده نگه نمی دارد
و وقتی برای من نباشی
همه ی عمر
خودم را بدون تو فراموش خواهم کردم....
تاريخ : جمعه هفدهم مرداد ۱۴۰۴ | 0:48 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب