خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
چشمم
نگاهم
و قلبم
سرشار از یک حس شد...
این حرف یک سال و دو سال
و یا ماههای قبل نیست
میدانی از من
غیر نام تو کلامی نیست
غیر از صدایت
با نگاهت
و یا گرمی دستان پر مهرت...
دیگر بغیر از این
چه می خواهم از دنیا...
دیگر نمی خواهم
صدایی غیر تکرار صدای تو
هرچند من ناقابل را دیگر نمی خواهی
هرچند پاییزم دیگر شکل زمستان شد
و مثل همین ایام
روزم مثل شام و شب
تکرار حرف و خاطر پژمرده من است...
اما دلم
چیزی غیر تو نمی داند
فکرم کلامی غیر اسم تو نمی خواند
و حتی مردن برایم
بهتر از این حال و روزم هست
وقتی ندارم یاد تو
دیگر چه می خواهم....
تاريخ : جمعه دهم مرداد ۱۴۰۴ | 9:38 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب