خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
کاش میشد مادرم را بیدار می کردم
سر روی زانوی خمیده از راه رفتن های یک عمرش
از عمر رفته ام بپای یک دل می گفتم
کاش میشد برایش از تو میگفتم
از تپش های قلبم
از نگاهم و بغضم که خیلی وقت ها میدید
کاش میشد با او
از شعرهای عاشقانه ام برای تو می گفتم
از بیداری هایم مثل الآن
کاش میشد او بجای من
کمی برای تو حرف میزد
کاش میشد صدایش می زدم
و برایش از غصه خوردنم می گفتم
تاريخ : جمعه دهم مرداد ۱۴۰۴ | 3:22 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب