خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
دسته گل در دستانش
سر جای قرار همیشگی نشسته بود
انگار چیزی شبیه یک شبتاب کنارش مانده
نگاهش به خیابان و رفت و آمد ماشین ها
و چشم انتظار رسیدنش ...
هنوز فکر می کند جای قرارش را یادش رفته
و شاید حرفهای زیادی برای گفتن نداشته..
دست گل روزهاست در دستانش
با سلامی که آماده کرده بود
ولی جای دیگری برای رفتن نداشت
در خیابان های کناری هم
قرارش را یادش رفته بود
گویی
او سالهاست که در این شهر به دنبال قرارش
گم شده.....
تاريخ : چهارشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۴ | 22:56 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب