خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
پشت سر هم صدایم میزدی
انگار چیزی یادت رفته بود
مثل مسافر جا مانده از مسیر
برایت دست تکان دادم
و گفتی مهم نیست
شاید روزی دوباره دیدمت
پشت سر هم اشک می ریختی
نمی شد صدایت بزنم
انگار کسی صدایم را بسته بود
بی اختیار برایت ترسیدم
مثل یک بیمار روحی روانی
و از ترس ندیدنت
ناخن انگشتانم را خون آلود در چشمم میکردم...
کابوس دیشبم با فکرهای بهم ریخته
انگار چیزی شبیه
کاسه ای وارونه
افتادم
بین دو درخت
رد شدی چندین بار
با دستان پر از انگشتر
مرا ندیدی
و این بار
تمام شب را تنها در کنار درخت خوابم برد
تاريخ : پنجشنبه نهم مرداد ۱۴۰۴ | 3:41 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب