خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
می نشینم
و راه رفتن مادرم را نگاه می کند
بی اختیار صدایش میزنم
برمیگردد
و با جانم مرا برانداز می کند
میدانم چه در دلش می گذرد
او تمام دنیایش را در من می بیند
و انتظاری که در چشمانش
بار دیگر مرا مادر دیگری ببیند
همیشه صدای حرفهايش در دلم مرا صدا میزند
تک تک ثانیه های دلم را غیر از تو
شاید او هم غم نهفته در دلم را می داند
دوباره نگاهش می کنم
در دلم برایش دعا می کنم
و مثل همیشه نگاهش می کنم
و می دانم
نگاهش تمام حرفهای نگفته دلم را می داند....
تاريخ : جمعه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۴ | 11:12 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب