خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
کنار بابا
حرف زدن و نگاهش کردن
انگار فاتح تمام دنیا میشوی
و دستانش
که بار سنگین زندگی ما را با خود برداشته
هنوز احساس می کنم
تمام سختی های ما در دستانش جا گرفته
و چشمانش
که خیلی وقتها
بدون قطره های اشک
گریه می کنند
لحظه های سکوت بابا را
خدا میداند چه در دل دريايی اش می گذرد
فقط میدانم بعضی وقتها
تلاطم طوفان سختی ها را میشمارد
و به ما لبخند می زند
دنیای پدرم ماییم
دنيای پدرم همه لحظه های ماست
وقتی کنارش می نشینم
انگار دنیا را برای من ساخته اند...
تاريخ : جمعه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۴ | 11:3 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب