خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

قطار دل

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

قطار دل

صدای سوت قطار می آمد

من و دلم پای ایستگاه بدرقه ها

زانو در بغل

میان دود سیگار های دلتنگی های نیامده

نشسته ام

از دور آمدی

با چمدانی در دست و زنبیلی پر از تنهایی

صدای چرخهای چمدانت

در گوشم عین پتک می پیچید

روبرویم ایستادی

با همان لباس بنفش دوست داشتنی ات

و زنبیلت را بمن دادی

یادم هست شاخه ای گل رز بمن دادی

دستانم را گرفتی و از زمین نشسته ام

بلندم کردی

هنوز صدای تپش دستانت

در لابلای گلبرگ های گل برایم مانده

و تو منتظر رسیدن قطار بودی

قطاری که بخاطر من

با آن به هیچ جای خیالت نرفتی

و من

تنها دلخوشیم

شاخه گلی هست

که مرا با دستانت مهمان کردی....



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۴ | 23:49 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب