خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
مادرم سکوت می کند
و مثل خودم
بغضش را همیشه ناشتا می خورد
یاد گرفته ام مثل او
کمتر حرف بزنم
یاد گرفته ام مثل یک کودک گمشده تنها باشم
و مثل همیشه چشمانم را روی حرفهای نگفته ببندم
یاد گرفته ام که موهای سرم را تنها با یک نوازش آرام کنم
و دستانم تنها قفل بسته یک دست باشد
من یاد گرفته ام
بودنم را تنها برای یک بودن تمام کنم....
تاريخ : جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴ | 11:10 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب