عکسم
میان روزنامه های دکه روزنامه فروشی
با تیتر بزرگ روزنامه های روز
«مردی که برای همیشه قلبش را فروخت»
بدنم میلرزید
و اشکهایم پای دکه روزنامه فروشی
بر گونه های عکس روزنامه هایم می ریخت...
پیرمرد روزنامه فروش می گفت
زنی هر روز
بدنبال عکس گمشده ای در روزنامه ها می گردد
و بی اختیار با گریه
به راهش ادامه می دهد...
پیرمرد روزنامه فروش می گفت
زن همیشه می گوید
من او را در بین یک دنیا نخواستن
انتخاب کرده بودم
از بین یک دنیا حرف و طعنه...
می گفت
من او را برای دلم انتخاب کرده بودم
و شعر هایش همه برایم بود...
پیرمرد روزنامه فروش نگاهی بمن کرد
و با دلهره پرسید
که آیا آن زن را می شناسی...
دوباره اشکهایم سرازیر شد
زیر سایه چشم هایم
هنوز تیتر روزنامه راه می رفت
مردی که برای همیشه قلبش را فروخت
و من گریه کردم
گوشه ای نشستم
انگار سایه ات را می دیدم
که دوباره در بین صفحه گمشده گان روزنامه ها
دنبال عکس من میگردی
و اشک می ریختم
برای تویی که کنارم رد نشدی
و دوباره از همان راه همیشگی ات رفتی....