بایستید ای کلمات
فرار نکنید از عصر ِ جدید ِ صداقت
و بس کنید پچ پچ ِ پنهانیِ
لبهایِ ترک خوردهِ برخی چشمان
و سکوتی که در پشت ناباوری تو پنهانشده. ....
میدانم حرفهایم را بنویسم
بر دارِ دنیایم چه یادگاری هایی مینویسند
و بر سفره دلم چه عیب ها که نمی چینند
نقره داغمان میکنند وقتی بدانند
عشقت تا کجای سرزمین هایِ دلم را گرفته
ولی چه باک
وقتی روزی دستهای مهربانت
تمام سرزمین آفتاب آرزوها را فتح کرده بود
و چه ترس از قایق هایِ بی پارویِ شکسته شان
که بین ما و آنها اقیانوس ها نفرت است....
شاید سرنوشت من باید اینگونه رقم می خورد
سرنوشتی که جز دوست داشتن تو
برگه دیگری در آن نیست
چرا بترسم از آنهایی که
جز خیالی پوشالی چیز دیگری نیستند
و شانه هایشان
گزمه هایی از جنس آتش و خون
من خوب بودنم را به پای دلم ریختم
و تنهایی
طناب داری را به گردن خودم آویزان کرده ام
که با تک تک ثانیه های دوست داشتن تو آنرا
برای خودم بافتم
و من منتظر تا تو
کار را برایم تمام کنی....