خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
امروز بجای تو نشستم
و به صدای ترانه آرام آرام رویایی گوش میدادم
آهنگی که هم غمگینی اش
با شوق دوست داشتن تو
حنجره ام را بسته...
نه جایی برای نشستن میخواهم
و نه فرصتی برای رفتن بی تو
نمیدانم چه میشود بعضی وقتها
دلتنگی و دوری
برایمان تقسیم یک حق میشود
و نمی دانم چه میشود که
همه رگ های فکرمان میگیرد
مثل دل شوره
دل شوره ماندن بین یک رفتن و نرفتن
دلشوره در یک برد عاشقانه....
کاش اینروزها
همه فصل ها در روزهایم تکرار میشد
و پایان روز
تو برایم آهنگ آرام آرام میخواندی...
و من می ماندم و یک نامه عشق
من می ماندم و یک تنهایی دو نفره،
من می ماندم و تو
با یک لحظه لمس خالی دوست داشتن مان
من می ماندم و پایان یک خط دیگر
از داستانی که سالهاست برای نوشتنش
برای هم بغض می کنیم
تو برای من میخوانی که بمانم
و من با دل قرص می نویسم
بی تو هيچ جای دنیا را نمی خواهم...
تاريخ : شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۳ | 23:28 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب