خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

دیشب

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

دیشب

یادم نیست

چندین سال میشود

شب و روزم با توست...

ولی دیشب

احساس می کردم

کنارم نشسته ای

بالای سرم

مثل یک کودک که تب دارد و مادرش بالای سرش

مضطرب و پریشان پاشویه اش می کند

دیشب احساس می کردم

زیر آواری از نگفته ها مانده ام

مثل یک برگ کاغذ زیر دیوار شکسته ای از تبغ و آهن

دیشب فکر می کردم

هیچوقت برایم روز نخواهد شد....

تمام دیشب فکر می کردم کابوسی در خواب

تمام حلقوم و گلویم را گرفته و فشار می دهد....



تاريخ : جمعه ششم تیر ۱۴۰۴ | 11:55 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب