خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
صبحی دیگر برای دنیا رفت و آمدها
و صبحی برای من و تو
انگار خورشید یخ زده شد
خوابم نبرد از این همه راه
از این همه خیال
از این همه حرف که مثل شلیک های هوایی در سرم شلوغ بود
صبحت بخیر عزیزم
تو تنها عشق من خواهی بود
که به او سلام می کنم
و با پیمان عشق را می نویسم
شاید به دستت نرسد
ولی پیش خودم دارمت
تا اینکه روزی برای همیشه نباشم
تاريخ : جمعه ششم تیر ۱۴۰۴ | 10:6 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب