خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
دکترها گفته بودند
با من حرف نزنند
شاید سیلاب های کلمات من
بر سلول های زمینی ها نقش ببندد
نمی دانستم
گوش ها و چشم هایم آنقدر بزرگ شده اند
که معنی حرفهای زیادی ام را رنگ می کنند
و بجای تمامی نفس کشیدنم
لباسی بر تنم می پوشند
که بوی نای باران سالها پیش
در وجودم
چروک های صورت دلم را پر می کنند
تاريخ : جمعه ششم تیر ۱۴۰۴ | 2:53 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب