خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
بعضی وقتها
بلعیدن یک بغض چقدر سخت میشود
و یا تکرار یک خاطره
که با جان آدم درگیر هست
حتی خوردن یک لحظه و یا یک دقیقه
از خاطره شیرین دیدار سخت میشود
فرقی نمیکند بهار بوده یا زمستان...
این روزها
ساکت نشسته ام
و ثانيه ها را می شمارم
تا به ساعتهای دیدنت برسم
دوباره حواسم پرت دوست داشتنت می شود
و نف فهمم چرا
این روزها هیچ خنده ای در چشمانت نیست ...
ولی من
همیشه
دوست داشتن را در چشمانت می بينم
و دلتنگی
که سالهاست در نگاه ما غرق شده....
و همین لحظه
من برای بار دیگر
یک لحظه در نگاه یادت غرق شدم
و دوباره
چقدر حواسم پرت دوست داشتنت شد...
تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۴ | 10:35 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب