خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
همیشه کنار دلم یک صندلی خالی بوده
یک صندلی با صدای دل و با یک دنیا سکوت
یک تنهایی و حرفهايی که نمیشود گفت...
روی صندلی خالی
کنار دلم می نشینی
سلام میکنی، حرف میزنی
و من از دور دستانت را میگیرم
قدم میزنم تا یک خواب
بی آنکه امیدی کنارم باشد...
چقدر شلوغ میشود خیالم
وقتی می آیی و برمیگردی
با خودت و خاطرات سال و ماههای پیش
از یک روز که دیگر هيچوقت
در خیالم زنگ نمی زنی....
حواست پرت میشود
ولی در خيالم گم نمیشوی
مثل آدرس خانه پدری
مثل آغوش مادر که هيچوقت تکراری نیست....
باز روی صندلی خالی کنار دلم می نشینی
زل می زنی به نگاهم
به حرفهایی که در دلت رد میشود
و به تویی که کنارم نیستی......
تاريخ : دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۴ | 10:35 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب