خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
تا بوده همین بوده و هست
فرقی ندارد
آدمها را میگویم
مشتی خاک و ارزن
در باتلاقی از فخر و مباهات
آویزه یک گوش پاره
و چنگ زده به یک الماس بدل مشرقی....
پستوی دلشان
بوی کهنگی ارثیه به سرقت رفته
اجداد آریایی ها را میدهد
و چشمشان گودتر از کاسه صبرشان....
نمیدانم چرا گفتنی ها تمام نمی شود
و کفه ترازوی عقلشان
همیشه بر وزنشان پایین تر است
ما که اسیر عهدنامه ترکمنچای شان شده ایم
و زنبیل مان پرست
از اراجیف های روز به روز
و شعرهایشان
که نمی شود
قید و صفتش را در کلام نوشت....
تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۴ | 20:22 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب