خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
خوابم نمی برد
فکر میکردم دوریت نمیگذارد پلکهایم بسته شوند
ولی
آسمانی بالای سرم نیست تا ستاره ها را بشمارم
تنها سقفی سیاه و سفید
با یک نفس کوتاه و بلند
یک اسم کوچک کنارم
و یک قافله بزرگ حرف دنبالم....
کوچک نیستم
نه دلم و نه روزگارم
غیر از فکر نوشتن تو
فریاد دیگری ندارم
شعرهایم را برایت می نویسم
و برای خودم هم می خوانم و پاک می کنم
بعضی وقتها هم با دلنوشته هایم
می نشینیم و گریه می کنیم
این روزها
بال و پرت نیست تا راه رفتن و پرواز یادم دهند
سرم برای یک هوای دیدن تو درد میکند
و برای یک راه دور که در پیش دارم
برای یک لحظه لمس خالی
و برای یک خواب
که تنها خودم آخرش را بنویسم....
تاريخ : جمعه نهم خرداد ۱۴۰۴ | 23:54 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب