خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
صبح میرسد به انتظار آب و آیینه
و هوایی گرم که دلت را بتکاند
آفتاب طلایی من؛
طلوع کن بر دلم
گرمم کن به عشق
و به هوایی که تمام وجودم را مالامال از عشق کند
من برای دوست داشتنت
یک بار دیگر نوشتم
تا بدانی
فصلنامه تمامی حرفهای من
با رویای شیرین دوست داشتن تو شروع میشود
و با تو بودنم را رقم میزند....
تاريخ : پنجشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۴ | 6:51 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب