خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
سر سجاده
کنار یادت نشسته بودم
با تسبیحی از دانههای نگاهت
دعا میکردم برای خودم و خودت
برای روزهایی که نمیدانم کجاست
روزهایی که در تقویم مان جایش خالیست
روزهایی که همه ثانیه هایش
زخم میشوند و جوش میخورند
روزهایی مثل اضطراب یک مادر
مثل یک کودک گمشده در قطار
و دور از تو
واژهها هنوز حرف میزنند
و اینجا حرفهایم هم
دور از تو
مثل دلم بغض میکنند....
تاريخ : چهارشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۴ | 17:21 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب