خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
با غروب مینویسم
نه غروبی که رنگ رفتن داشته باشد
و نه آفتابی که به نشستنش در شب
چند دقیقه ای بیشتر مانده باشد
همیشه غروب برای خودش
حال و هوای دیگری را برایم تداعی میکند
غروب را دوست دارم
که به شب و نور ماه نزدیک میشوم
و خسته ام میکند
که فرصت فکر کردن به تو برای شب
با خیالات در و دیواری که ترا محاصره میکند سخت میشود
با چه میتوان به جنگ رویایی رفت
که کلید های وابستگی ها در اتاقی محبوس شده
چگونه میتوان ترا به نام صدا زد
که قدرت فریاد در حنجره خفه شده
چگونه میشود باور داشت
که عقاید کهنه راه خود را در دلهای روزگار گم کند
من که تنها باورم و توانم را برای تو خرج خواهم کرد
که طلسم هزار ساله آسمان بدستت شکسته شود
تاريخ : سه شنبه ششم خرداد ۱۴۰۴ | 19:0 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب