خاطرات سال‌ها

خاطرات سال‌ها پیش

مهمان تنهایی

رؤیا
خاطرات سال‌ها خاطرات سال‌ها پیش

مهمان تنهایی

این روزها و شب ها

مهمان تنهایی و بی خوابی نگاهت هستم

مینویسم از آنچه که میتوانم بگویم

و در دلت جا گرفته

میخواهم

نغمه غمگین ترانه های دلم را

با شادترین زمزمه رهایی عوض کنم...

چقدر زود دلمان پر میشود

از این هیاهوهای دروغین اطرافیان

که بی خیالی ترا زمزمه میکنند

مگر میشود یک طوفان کهکشانی را دید

و آسان از آن گذشت

مگر میشود که در غربت دلها

منتظر یک نوازش کودکانه بود و پیر نشد

مگر نه اینکه از آدمهای زندگی و خاطراتمان

جز توهمی زشت ندیدم

مگر نه اینکه ساز و نغمه دلمان را

به نوای عشق کوک کردیم

و در آواز و رقص ،عشق را تکرار کردیم

هر وقت که مرا به خود میخوانی

به دنیایی زیباتر دعوت میشوم

توقع داشته باش

برایت زیباترین گلهای جهان را

در کلبه ای که در جنگل دوست داشتنیمان هست

برایت ریسه کنم

توقع داشته باش

تمام غصه های دلت را به جان بخرم

و تمام آنچه که در رویایت ساخته ای

باشکوه تر از خیالت بیاورم

من تمام میکنم سنگ همه ناتمامهای دلت را

و هر چه بیشتر از زیباییت باشد

برایت می سازم....



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴ | 7:10 | نویسنده : رؤیا |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب