خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
نمیدانم چرا سکوت میکنی....
نمیدانم برای فردای من است
یا دیروز خودت...
ولی من برای همیشه
به پای سکوتت می نشینم
تا روزی که برايم دل بگذاری...
میدانم
روزی برای همیشه در کنارم قدم میزنی
حرف میزنی
و دوستم داری...
کاش برايم میگفتی
سکوتت پايان چیست
پايان روزهای عمرم
یا آغاز يک ماندن
مثل همیشه جایم بده در دلت
بگذار خیالم راحت باشد
بگذار هيچ کس دیگری جز خودت
راه دلم را بلد نباشد
بگذار هيچ کس دیگری غیر از خودت
پیدایم نکند.....
بیا و معنی سکوتت را برایم نقاشی کن
تا من هم قبل از خواب
پای روزگار را از دلم بيرون بکشم....
برايم از معنی سکوتت بگو
بگذار فاصله ی سلام و عليکم با تو
تنها اندازه یک پلک زدن باشد....
تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 22:16 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب