خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
چرا دنیا برای ما نمی چرخد
مثل باد در پناه دیوار ویران
خیره به آفتاب نگاهت هستم
که گرمای خنده اش یک دیار را گرم می کند
و سرمای ماهش
صورت کبود و بی روحم را
با سیلی خالی از فردا سرخ نگه داشته ام....
و اینجا
وارونه تر از حرفهایم
یک سکوت است
و مشتی بی تفاوتی....
که انگار تابحال چیزی نبوده....
برای فردا
خاطرم را پیش تو نگه میدارم
می مانم تا زنده ام
و میخوانم ترانه های قدیمی
و خاطره انگیزی که تو برای من میخواندی....
بگذار
وارونه تر از حرفهایم نباشم
بگذار برای تمامی تو
یک ماه باشد و یک من
بگذار فقط شانه های تنهایی من
شبیخون حمله دستهای تو باشد....
تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 18:32 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب