خط خطی های من بر صفحه کاغذ
بازی نبود
و چرایی پرسش های یک امتحان
که هیچوقت تقلب نداشت
فیلم نامه کارگردانم
پر از اشک هایی بود که با خنده
بازی اّش کردم
و خنده هایی که بعدأ نشستم
و گره عقده هایم را ارزان
به لبخند اجباری روبروی دیگران فروختم...
چیزی نبود که تمامش کنم
نقطه شروع هم در کلماتم بسته بود ...
خيلی ها بمن خنديدند
و بعضی ها فهمیدند من دروغگو نبودم
فقط یکی بود که میدانستم
پشت سر من حرف نمیزند....
من پشت هیچ کوهی
خانه دیگری نداشتم
و نه دلی که انتظارم را
به چارچوب خانه اش صليب کنم
تنها یک نفر بودم
که بجای دو نفر زندگی میکردم
و میدانم فقط
بجای خودم نفس میکشیدم
و این آخر چیزی نبود که مرا
با همه باورهایم صدا کند.....
نمی دانم!!
روزی به گوشه ای که برایت فرق نداشته باشد میروم
و تکههایی از دلم را برایت میفرستم
تکه ای از دلم
که سالهاست دلتنگت مانده
و تنها برای همه چشمهای زنده راه میرفت