سر زدن به دل
تنها یک بهانه میشود...
بعضی وقتها
نگران چیزی میشوی که نه خودت میدانی چیست
و نه او بفکرت هست که در چه برزخی هستی
کاری از دست گلایههای دل بر نمی آید....
کلید نمی کنم ولی مثل سریش به دلت چسبیده ام
نمیدانم
کجای قصه مان را درست ننوشتیم
گمانم خدا هم از التماس های من پیش تو دلش می سوزد ....
ولی من
نمی ترسم
مثل سالها که نترسیدم
و نه کوتاه می آیم مثل همیشه...
صدای دلم می آید خودت میشنوی
خیلی عجیب صدایت میزند
نه یک بار، و نه صد بار...
این روزها
هر بار بر درت می کوبم
کمتر به تو می رسم
ولی خيالت راحت
من با فکرت، با یادت و با دوست داشتنت بزرگ شده ام
بی خیال اینکه دنیا پیرمان میکند....
فقط میدانم
سالهاست فکرت
جوانه های عشقت را
در دلم برايم بجا گذاشته
و من بی تو تنها می مانم...
میدانی تنهایی
به هوای ندیدنت عادتم داده...
کاش میشد همیشه خودم را کنارت جا میگذاشتم
تا نه تو دنبالم میگشتی
و نه من دیگر مثل
دیوانگان همیشه دلواپست ميشدم