خاطرات سالها
خاطرات سالها پیش
در دفتر یادم
روزهایی است که برایت غیبت میزنم
تقصیری ندارند
بی تابی میکند
برای خورشید یا ماه منیر
نگاه کردن به یک بوته کاری ندارد
و حتی
برای سوختن من
در تاریکی ِ شب ها چراغی نیست
الآن
صدایت کجاست
که آرامم کند به یک شب بخیر...
و من منتظر میخوابم
تا صبح و یک سلام به تو
تا دوباره خورشیدم برای ذره ها بتابد...
روز شود
قسمت مبکنم بیداریم را با خیال و رؤیا
تمدید میکنم سالهای تنهایی...
من بجای همه چشم ها ترا نگاه می کنم
و بجای همه فکرها به تو میرسم
بجای همه عمر خودم برایت شعر می سازم
و به همه آنهایی که فقط پشت سر مان مانده اند
خداحافظی میکنم
تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ | 23:53 | نویسنده : رؤیا |
درباره وب
آرشیو مطالب